گنجشک کوچولوی زخمی من
امسال هم با همه خوشی ها و نا خوشی هاش گذشت...
اما آخرش خیلی خوبه... فقط چند روز دیگه من وارد دنیای جدید زندگی میشم...
در کنارش احساس خوبی دارم...
امیدوارم سال جدید برای همه شروع خوبی داشته باشه و سال پر از آرامشی برای همه باشه...
هی گاد! مراقبمون باش... همیشه.
سال نو مبارک
زندگی با تمام چرخ هایی که زد حالا منو توی مسیرجدید قرار داد
مسیری که دیگه قرار نیست تنهایی طی کنم و شریک زندگیم رو بهم داده.
حالا زندگی با وجود شریک و همراه قشنگ تره
خیلی قشنگ تر... شاید خداحافظی با دوران شیرین مجردی سخت باشه اما اگه بدونی طرف مقابلت ارزش داره همه سختی ها شیرین میشن...
هی گاد! ممنونم به خاطر همه چیز...
هر وقت این صفحه رو باز میکنم که چیزی بنویسم... هیچ چیز به ذهنم نمیاد.
کارم خوبه... خدا رو شکر
ارتقا مقام پیدا کردم از مدیر داخلی به مدیر دفتر... اما مسئولیتم زیاد شده و فرصت کم.
به لطف خدا هم این هفته کامل مریض بودم و دیشبم رفتم دندون عقلم رو کشیدم
یه لپی دارم بیا و ببین... یکیش لورل و یکیش هاردی...
من نمیدونم چیکار باید بکنم که این خونش بند بیاد... !!!
هی گاد! یو آر مای بست فرند... آی لاو یو...
اینروزا خیلی مشغولم... بارها و بارها این صفحه رو باز کردم تا بنویسم اما نمیدونم چرا نوشتنم نیومد...
خیلی سرگرم کار جدیدم شدم... راضی ام
خیلی چیزا رو ازم دور کرده...
دیروز با دوستام رفتیم خانه سالمندان... وحشتناک بود.
آدمای فراموش شده ایی که شاید دارن تقاص کاراهای گذشته رو پس میدن و الان تاوان تنهایی و فراموش شدن تحمل میکنن...
حالم گرفته شد... نمیدونم چی بگم... خیلی سعی کردم بغضم رو نگه دارم... موفق هم بودم
با یه استاد اشنا شدم بنام لیلاج... یه نمونه شعر ازش میذارم... شاید دوست داشتین.
پ.ن: هی گاد! همه رو عاقبت به خیر کن... و اگه قراره یه روز محتاج کسی بشم من رو بکش...
سالهاست
بجای قدم بر زمین
قلم بر کاغذ میزنم
قلم با مرکب دل
و اشک چشم میزنم
خطم سرخ ، شعرم سرخ و عشقم سرخست ...
من شب و روز بر کاغذ
نقش شقایق میزنم
دو هفته گذشته بنده موفق شدم جز 16 نفری باشم (از بین 120 نفر) که در امتحان رانندگی برای هر دو مرحله مقام کسب کنم.
مچکرم... مچکرم.
بالاخره گواهینامه دار شدم... هوراااااااااااااااااااا
دوست گلم با آلیس کوچلوگفتن های معروفش برگشت... خیلی خوشحالم
مهرداد جان تو همیشه دوست خوبی هستی...
اینجا ساعت کاریم تا 5 عصره و معمولا 45 دقیقه در آفتاب پیاده روی میکنم... نه اینکه رژیم داشته باشماااا نه.... کلا محض سلامتی... میدونید که !!!
خوبه.
خدا رو شکر همه چیز خوبه.
اوووووف
اینروزا اینقدر کار دارمممممممممم... خسته شدم...
رفتم سر یه کار جدید... فوق العاده اس. رئیس دفتر اصفهان شدم. بازم خانم مدیر اومد.
بعله
کلاس رانندگی هم اسم نوشتم الان جلسه چهارم کلاس عملی رو میگذرونم. کلا همه چیز خدا رو شکر مرتبه...
فقط خیلی خیلی کارام قاطی و پاتی شده. این ترم کلاس زبان نرفتم
سرکلاسمون هشت تا پسر بودن و من یه دختر... خیلی اذیت کردن. نه اینکه از پسشون بر نیاماااا، نههه ولی خب اینقدر خسته بودم که حال کل کل باهاشون رو نداشتم.
خلاصه دوستان... زنده ایم و مشغول.
پ.ن: هی گاد ! از همه محافظت کن. آمین
با تاخیر زیاد دارم آپ میکنم...
سال نوی خوبی شروع کردم، برادری عقد کرد و یه عضو جدید به خانواده مون اضافه شد... یه عضو دوست داشتنی...
بعد از عید دیگه شرکت نرفتم... تسویه حساب کردم... بهترین تصمیمی بود که گرفتم...
یکماه به خودم مرخصی دادم و حسابی فروردین رو استراحت کردم... یه ذره تپل شدم... نه در حد چاق شدن... شما فرض کن درحد خوشگل شدن... بعله!!!
حالا یه روحیه جدید دارم که خیلی با انرژیه... میدونم امسال انشاالله سال موفقی رو در پیش رو دارم...
شاید طرز نوشتنم رو عوض کنم...

بعد از مدت ها میخوام آخرین مطلب سال ٨٩ رو بنویسم.
امسال، سال خیلی خوبی نبود... ازاولش که با فشار کاری خیلی زیاد شروع شد و تا حالا هم ادامه داره، خیلی از نقشه ها و برنامه ریزی هام خراب شد... خیلی از آرزوهام رو از دست دادم...
اتفاقات خوب کم ولی ماندنی هم داشتم... رفتنم به کربلا در شرایطی خیلی سخت... وارد شدن به شاخه جدید کاری...
امسال با اینا بودم:
امید- سایه: داداش کوچلوم که همیشه نیاز به مراقبت داره... اما برخلاف سایه سردی که ازش مینویسه وجود گرمی داره و همیشه صبوری میکنه...
ماه مون: عاشق خدا گفتن اول نوشته هاشم... گاهی یهو توی دلم ازش التماس دعا دارم.
زنده رود- محمد: دوست ۶ ساله من
باران: چرا آسمون زندگیش همیشه بارونیه!!!
دلکوچیک- امین: دوستم- دوستم - دوستم
نیمه تاریک من- خانم هاویشام: همیشه عصبانی
دلتنگی های من: بی صدا اومد و بی صدا رفت...
دلنوشته های x بانو- فرشته: امیدوارم ارشد قبول بشه...
تکیه ای کوچک از آسمان- یسنا: عمیقا دوستش دارم حتی اگه حرفی برای زدن نداشته باشم
عشق هرگز نمیمیرد- مرجان: دخمل کوچلوی چشم سبز من که فقط آدم رو غافلگیر میکنه
خوابم یا بیدارم- قطره: هم منو خندوند... هم گریوند
رنگ احساس- تینا: به احساسم رنگ تازه ایی داد... خیلی دوسش دارم.
محبوبه نازم: بارفتنش حس خواهربزرگ بودن منم رفت... دلم براش خیلی تنگ شده...
آخرین فرصت: عمو شد... کاش بابا بشه... کلا زیادی با معرفته...
شاسگول: آخر مرام
رها: مثل اسمش رهاست و آزاد
حواترین- مهرآسا: همیشه هوای همه رو داره...
چهارشنبه عزیز- نوید: شاخه گل... فقط همین
بودن- مهرداد: یهو رفت... دلم براش خیلی خیلی تنگ شده... همیشه با حرفاش همه رو آروم میکرد... وجود گرم و آرومی داشت... مهربونی رو در حق من تموم کرد... کاش زود برگرده.
ماه تیسا- تی تی: انگار سهم من ازدیدنش فقط 29 اسفنده...
جیرجیرجون: رفتنش و از دست دادنش خیلی برام شوک آور بود... گرچه از هم دور بودیم اما همیشه دوستش داشتم... میدونم الان خوشحاله
و خیلی از دوستان خوبم که کلی باهاشون خاطره دارم... امید، مهدی، شهلا، مهرسا، فروغ، پوریا و...
هی گاد ! امسال که تموم میشه، از دل من و دوستام همه غصه ها رو خالی کن... زندگی بعد از سال جدید رو برامون همراه با آرامش در پیش داشته باش...
پ.ن: دوستتون دارم... حلال کنید... سال دیگه می بینمتون .... التماس دعا...

برنامه ایی که داشتم شروع کردن دوباره زبان برنامه نویسیه...
یه همکاری دارم که دورادور باهم کار میکنیم... وقتی ازم پرسید رشته ام چیه و بهش گفتم کامپیوتر خوندم... دعوتم کرد به یه جمعی که برنامه نویسان برگزار میکنن.
تا جلسه سوم گیج بودم... هی به خودم فحش میدادم که چرا سه سال ونیمه که برنامه نویسیم رو گذاشتم کنار (آخه من شاگرد اول برنامه نویسی بودم توی دانشگاه)...
یه تشویق کوچیک از این همکار و یه انگیزه بزرگ از دوستش باعث شد که دوباره شروع کنم...
خیلی خوشحالم ... اینجا کسی به من سرکوفت نمیزنه که چرا دیر شروع کردم یا چرا درسم رو ول کردم.
همه کمک میکنن... جمعشون رو دوست دارم.
اما فعلا از نظر جسمی زود خسته میشم... البته حق دارما. هفت صبح میرم بیرون نه شب برمیگردم خونه تازه اگه طاقت بیارم تا یازده شب باید درس بخونم...
فردا هم که روز عاشقانه... این روز رو به همه تبریک میگم.
هی گاد! انرژی - انرژی - انرژی
اینکه توی زندگیت چیزی رو بهت هدیه بدن که دوست داری خیلی قشنگه... اما قشنگتر تاثیر اون هدیه است روی خودت.
یه دوست بسیار عزیز، دوتا کتاب بهم هدیه داد بنام "تو تویی" ، فوق العاده است... شاید اگه بگم مسیر زندگیم رو عوض کرد دروغ نگفته باشم...
یه حس اعتمادی رو که گم کرده بودم رو بهم برگردوند، یه تصمیم مهم گرفتم... و یه انگیزه خیلی قوی.
باعث شد که از یه موقعیت عالی که توی زندگیم واسم پیش اومد استفاده کنم... و توش قرار بگیرم...
سونوگرافی رفتم گفتن بچه پسره.... میگم چقدر لگد میزنه ها...
آقا آقا شوخی کردم.... هنوز نرفتم سونوگرافی... خب دعوا نداره که این هفته میرم.
اما خیلی بهترم... هیجان زده ام به خاطر کاری که میخوام شروع کنم...
حتما میام میگم دارم چیکار میکنم.
مخاطب خاص
بابت همه چیز ممنونم، کاش بتونم یه روز جبران کنم...
هی گاد! از وقتی این کتاب رو خوندم فهمیدم خیلی پرتم...چجوری تاحالا تحملم کردی؟

| Design By : Night Melody |

